17سالگـے

وقتی که نوشیروانی بعد 6 سال سفید پوش میشه :)

کآش بودم با بچه هآ میرفتیم برف بآزی :)



عکس هم از صفحه فیسبوک دانشگاه گرفتم :)

+ هراس بی " تو " ماندنم ادامه دارد....


نخوابیدن گاهیـــ نعمت خوبی میشهـ

اما این زندگی بوف مانند

شاید خیلیاش بخاطر تنهاییهـــ

نه اون تنهایی که کسی کنارم نباشه

شاید این که اونقدر که باید از این وضعم لذت نمی برم

از این که باید بازم صبر کنم

خسته کننده شده برام صبر کردن

ولی همیشه همین بوده

شاید یه تقدیر

اگه یه کم افسانه ای تر بهش نگاه کنیم

شاید صبر جزیی از منه و من جزیی از صبر

این روزا شاید همش تو خواب باشم

یه خواب غفلت سنگین

همش دوست دارم دور خودمو شلوغ کنم

یه عالمه کتاب دانلود میکنم

یه عالمه آلبوم موسیقی

مثل همین آلبوم " داریوش رفیعی "

چقدر آرامش بخشهــ

" یاد از آن روزی که بودی زهره یار من

دور از چشم رقیبان در کنار من .... "

کار تئاترم امروز برام لذت بخش تر شد

وقتی که خودم از خودم لذت بردم

از اینکه بالاخره تحسین برانگیز بود کارم

اینقدر کار یخته سرم

که نمی دونم کدوم اولویت داره

اونقدر که خواستم ادامه ی " بوف کور " رو بخونم

بعد هی " شوهر آهو خانوم " چشمک می زد و

" کلیدر " شاکی بود از تنهایی

تهش هیچ کدوم نتونستن غلبه کنن بر اونای دیگه

اینکه اتاقم رو تمیز کنم یا برم ورزش هم مشکل بعدی بود

اما بازم میشینم همینجا

زل می زنم بهش تا زرد شه

اون وقت تموم اون کارا رو فراموش می کنم

ولی وقتی که دوباره خاکستری میشه

و پلک ها سنگین

دوباره هجوم این همه کتاب و کار ...

دارم فکر می کنم به این که

باید برنامه بریزم واسه این همه کار

واسه پروژه ی سختی که برداشتم

و ناخودآگاه یه جورایی شدم هماهنگ کننده اصلی بچه ها

تهش همه دلتنگی من ،

همه پر پر زدن این دل ،

همه ی این شوق و شور ،

یه نگاه دزدکی ،

پشت سر تو راه رفتن

و تا افق محو شدن تاکسی تو ...

شاید همه ش همین عطری باشه که جا مونده رو دستم

شاید برای تو بو نداشته باشه

اما من تک تک ذرات عطرش رو حس می کنم...

این روزا خدا رو بیشتر دوست دارم

بیشتر بهش مدیون شدم

امیدوارم خدا هم منو دوست داشته باشه هنوز

یادمه تو مکه که بودم ، خیلی برای " ندا " دعا کردم

و حالا بهترین خبر از ندا

می تونه خبر عروسی ش باشه

خدایا شکرت :)

خدایا شکرت همه آدمایی که دوست من محسوب میشن شادن

خدایا شکرت بابت آرامشی که داریم

خدایا شکرت بابت این که می  بینی و می بخشی

خدایا شکرت که هنوزم حس بودنت رو ازمون نگرفتی

خدایا شکرت....خدایا شکرت بابت هرچی که میدونم و نمی دونم

بابت همه حکمت ها و مصلحت هات :)

دوستت دارم خدا :)

امروز که داشتیم نمایش رو

نمایش نامه خوانی می کردیم

و قرار بود دوستای بچه ها بیان

و من هیچ کس رو نبرده بودم

و چقدر چشمم دنبال بودن " تو " بود

و عطرت که دلگرمم می کرد که هستی

و امروز من بهترین اجرام رو داشتم

و مطمئن ام موقع اجرای روی سن

باز هم بهتر میشم

وقتی که " تو " باشی


+ چقدر حالم بهتره :)

+ آهنگ وبم رو خیلی دوست دارم...مث آهنگای دیگه ی رستآک :)

یهــ دفعهــ از چهــ فصلیــــ سبز شدیــــ ... کهـــ تو احساسِ من قدم بزنیــــ

یهــ خیابون شدم کهـــ گهـــ گاهیـــ ... یهـــ کمی واسهـــ من قدم بزنیـــ


چه حکایت از فراقت که نداشتم ، ولیکن

تو چو روی باز کردی ، در ماجرا ببستی

گاهی که زندگی کسل کننده میشه

داشتن چند تا دوست خوب

که خنده بیارن رو لبات نعمت بزرگیه

درست همون وقتی که روز هآت یه ریتم خآص تکرار می گیرن

و بعد خدا رو شکر می کنی که همچین دوستای خوبی داری

که وقتی جمع میشین دور هم

می گین ، می زنین ، می خونین و می خندین

لحظه هایی که شاید پیش هیچ دوست دیگه ای تکرار نشه

این ساده بودن ، صمیمی بودن

و دعآ می کنی که خدا

هیچوقت دوستای خوب رو ازت نگیره.... هیچ وقت !

+ " علی " و " احسان " .... :)

+ به قول سپیده : سرما خوردم شدید ... شب بود کسی ندید !

+آره بارون میومد ، خوب یادمهــ.....عاشقم یعنی :)

+ چقدر سخته موندن بین چند راهی انتخاب گرایش ! خدایا کمکم کن ....

+ حافظ میگه : از گلشن زمانه که بوی وفا شنید ....

حالمــ

مثل شعری ست کهــ تا مرز سرودن می رسد

ولی پشت حسودی کلمات گیر می کند

مثل یک رمان بلند عاشقانهــ می ماند

کهـ لهــ لهــ می زند تهــ داستآن را از پیش بخواند

حالمــ

مثل شیطنت های کودکانهــ پر از شور است

و شبیهــ قهری به بلندای تا ابد بودن

حالمــ

حال با تو بودن است

حال دیوانگی و

از خانهــ های لی لی دو نفرهــ مان پریدن

حالمــ

چقدر غریب می ماند

و منتظر توست

کهــ نزدیک آیی و دستت را دراز کنی

" تو هم بازی .... "

 

+ سوفیا : امتحان کردم ولی هیچوقت یاد نگرفتم چطوری سرما بخورم .... ( کله پوک ها – نیل سایمون )

+ ولی من موندم چطوری سرما همیشه منو میخوره :| اونم با این شدت !

+ فاز بعضی آدما اصن معلوم نیست چیه :|

+ تا حالا فکر می کردم خودم رو می شناسم .... الآن دیدم انگار یکی منو بهتر میشناسه که اینجور قاطع راجبم گفته :)))

+ امروز به جلسه کانون خیریه نرسیدم :( تا این تیاتر و تمرین هاش تموم شه 80 سالم شده و یه سال ِ رویایی ام پررر:)))

+ نفر 17171 ام بازدید وبم خودم بودم...یه 7 کم داشت :)))


++

گفتم ببینمت، گفتی که صبر، صبر
ای آفتاب حُسن برون آی دمی ز ابر

گاهی وقتا تو زندگی پیش میاد

که از وضعی که داری راضی نیستی

نه از همه ی ابعاد زندگی ت

از بعضی جنبه هایی که هنوز عالی نیستن

شاید خیلی دوست داشته باشی بشینی و ساعت ها رمان بخونی

شاید دوست داشته باشی که تو یه جمع دوستانه عالی باشی

شاید دوست داشته باشی که یه دوست خیلی خیلی خاص داشته باشی

که همیشه رو بودنش ، رو مردونگی و مرامش حساب کنی

شاید دوست داشته باشی تو درسات اولین و بهترین باشی

شاید دوست داشته باشی وقتی وارد یه جمعی میشی

همه با بودنت انرژی بگیرن

شاید دوست داشته باشی فارغ از هر گونه رابطه ای که با آدما میشه تعریف کرد

باهاشون دوست باشی و کمک کنی بهشون

شاید دوست داشته باشی که تو اولین فرصت بری خون بدی دوباره

- فکر کنم هفته دیگه باید برم دوباره –

شاید دوست داشته باشی بدنت رو فرم باشه

اووووووووو !

چقدر من دوست داشتنی دارم و خودم نمیدونم !

گاهی واقعا نبود یه سری دوست داشتنی ها آدم رو دل خسته می کنه

مث این که با کلی شور به دوستت بگی بیا تمرین تیاترم رو ببین و اون نیاد

که بگه مشکل پیش اومد بهت میگم و نگه

که یهو پاشه بره خونشون

مث این که تو یه دانشگاه چهار هزار نفری

یه نفرم نباشه که به بچه ات بگی

اینه رفیقی که براش جون میدم

و این که تموم دلخوشی ات

به این باشه که یه روزی دوباره شروع می کنی به نوشتن

یه چیز بزرگ و دهن پر کن می نویسی

که خودت عاشقش شی

شاید خیلی حرفا رو نتونم اینجا بنویسم

اون روزی که این جا رو ساختم

قرار بود پر شه از روز نوشته هام

که دل گرفته رو " مرهم " باشه

ولی اون جو سنگینی که خودم بهش دادم

حس می کنم این جا یه جایی شده برای خدا

برای این که فقط از خدا بگم

از این که چقدر دوستش دارم

از اینکه هی تو این سربالایی کم میارم و

باز دستم رو می گیره تا بالا برم

هیچ وب دیگه ای هم نتونسته جای اینجا رو بگیره

شاید باید همیشه 17 سالگی بسته شه

یه بخش جدیدی تو زندگی م باز شه

یه بخشی که مثل اینجا نباشه

باید باور کنم که 17ساله نیستم

باید باور کنم که الآن یه جوون 20 ساله ام

یه پسر دانشجو که تنها دلخوشی هاش

رشته ای که عاشقشه

کسایی که دوستشون داره

هر چند که خیلی هاشون عمق دوست داشتنش رو درک نمی کنن

و این که زندگی من تو این سه چهار سال

چقدر فراز و نشیب داشته

گاهی یه حرفایی رو آدم باید بخوره

دوست دارم یه وب جدید بزنم

خیلی شبیه به اینجا

ولی با جو این روز هام

....

+ این روزا دارم به معدل بالا 17 فکر می کنم شدید :)))

+ باید یه گل پیدا کنم پرپر کنم ببینم عآیآ سه ساعت عروسی ، این ارزش رو داره که 20 ساعت اتوبوس سواری کنم ؟ عآیآ ؟ 

+ شاید آخرین پست روز نوشت 17 سالگی ....

چشم هايت را مي بندي،
مي روي داخل يكي از آن قديمي هايش و دكمه ي پر از صداي پخش را با انگشت اشاره ات فشار مي دهي !
انگشتانت را كه به هم بمالي تا خاكِ كهنگي اش را بتكاني ، يك تصويرِ مبهمِ صامت جلوي چشمانت رژه مي رود و
انگار سوزن گرامافون پخش صدايش را
مهندس بي سوادِ آلماني ، روي ِ قلبت سوار كرده باشد
يك صدايِ توامان ِ خِش خِش با تاپ تاپ ولي صامت تر از هميشه!
هنوز چشم هايت بسته است و
انگار صندلي بغل دستي ات،
يك نفر دارد فايل خاطراتش را لايو تر از هرجايي ، ميان ِ لب هاي ِ معشوقه اش جستجو مي كند
و آن يكي انگار ،
چشم هايش را براي ِ حرص پفك هايِ نخورده اش مي بندد!
و تو ناگزير به فكر مي روي كه
پيِ كدام اتوپياي خاطراتت چشمانت را بسته اي؟
بي خيال!
چشمانت را كه باز كني،
شور مزگي لب هاي قرمز و پفك خورده ي بغل دستي هايت،
لابه لاي نورِ چراغ ِ پيرمرد گم مي شود
تو مي ماني و
يك جفت چشم كه روزهايت را آستيگماتيك مي بيند!

 

 

+ یک هف ده سالگی جا مانده میان یک گرامافونی که ناله های چرخش های دیوانه بارش از اهنگش بیشتر به گوش می رسد ... میان تمام صفحاتی که به ناچار دچار دسته بندی گلچین_قدیمی شده اند ...

+ هف ده سالگی را با هر زیر و زبری که بخوانی ، فرقی نمی کند ! سن مناسبی ست برای روزمرگی های ...

+ دوست داشتنی من سلام :) به فنا رفتن سرورهای بلاگفا انگار فقط به نفع من بوده که دوباره دارمت :)

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی ذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم

این چند وقت اخیر ، وقتی میرم هیئت ، بیشتر تو روضه هایی که خونده میشه چیزی که ذهنم رو درگیر خودش می کنه " تنهایی " ـه !

این که چقدر سخته یه وقتی به خودت بیای و ببینی تنها موندی ... تموم کسانی که بهت قول داده بودن که باشن ، بمونن و حتی برات جون بدن ، یهو رفتن و تموم شدن !

این که چقدر سخته یه وقتی جلوی چشمات کسانی که از همه ی دنیا برات موندن ، عزیزانت ، یکی یکی جلوی تو از دست برن ...

این که چقدر سخته تنها باشی و یه دنیا آدم روبروت ...

این که چقدر سخته زمین گیر بشی ، نتونی از جات تکون بخوری و کاری کنی ... و ببینی که به عزیزانت هتک حرمت میشه ، بی احترامی میشه ، سختی می بینن ...

این که چقدر سخته یه مرد شرمنده و خجالت زده ی زن و بچه هاش بشه ... که حتی نتونه نیاز حیاتی شون رو تهیه کنه ...

این که چقدر سخته گریه های نوزاد تو آغوشت از تشنگی ... از گرسنگی ... و بعد نبودنش ... از دست دادنش ...

.

.

.

وقتی که به اینا فکر کنی ، به عمق شون ، تصورشون کنی ، می بینی که چقدر درد ها و سختی هات کوچیک و حقیرن ... می بینی که چقدر یه آدم می تونه قوی باشه ، می تونه خدا رو تو تمام زندگیش همراهش داشته باشه که با تک تک اینا دست از اعتقادش ، ایمانش نکشه ... حتی تا آخرین لحظه دلش برای آدمایی که تنهاش گذاشتن بسوزه ... بخواد اونا رو از شر خودشون خلاص کنه ...

 

این چند شب به اینا فکر می کنم ... به ضعیف بودن خودم ...

به این فکر می کنم که " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا " یعنی همین ... یعنی همین روزایی که داره سخت می گذره ... به این که چقدر این امتحان ها و سختی ها دارن تکرار می شن ... و چقدر آدما دارن دوباره امام زمان شون رو تنها می ذارن ...

 

میدونم این چند سال اخیر ، اونی که می خواستی نبودم ... اونی که می خواستم نبودم ... می دونم عوض شدم ، دلت رو شکستم ، خسته شدی از صدا زدن من ، از منتظر بودن برای من ...

ولی خب چی کار می شه کرد ؟ خودت مهرت رو انداختی به دلم ... خودت منو کشوندی به مسیری که به سمتت میاد ...

 

درسته که من بی راهه رفتم ... درسته اشتباه کردم ...

ولی خب ... خسته ام آقا !

شما که برای ما دعا می کنی ، دعا کن دیگه هیچوقت نشه که از مسیرت جدا بشم ... که نشم مثل همه ی بی معرفتای دنیا ... که نشم یکی مثل همه اونایی که تنهات گذاشتن ... که جدت رو تنها گذاشتن ...

 

پ.ن : اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْـخَـفـآءُ ...

پ.ن : چقدر دلم برای این نوا تنگ شده بود ... برای این روایت ... چقدر دارم حسادت می کنم به همه اونایی که تونستن برن ... به تموم اونایی که تونستن صبر کنن ... منتظر باشن ...

پ.ن : آخر نگفتی کسی رو داری ؟ / یا که مثل من بی کس و کاری ...

فنجون چایش رو گذاشت روی میز ؛ عینکش رو روی صورتش مرتب کرد و پاهاش رو روی هم انداخت ...

یه نگاه ِ دیگه بهم انداخت و نگاهش برای ثانیه های زیادی طول کشید

خنثی تر از همیشه بودم ؛ یک حس ِ نامفهوم ِ جدید ... پر از تهی بودن !

گفتم : " انتظار چیز خوبی نیست ، همیشه باعث میشه دلت از آدمای اطرافت بشکنه ... شاید زندگی همین باشه ! همین روال ِ عادی ِ حوصله سر بر ! هر روز بیدار شدن و شکسته شدن و اسمش رو بزرگ شدن گذاشتن ! ... و بعد خوشحال باشیم که میون تموم این شکستن ها ، دقایق شاد رو پیدا کنیم و به زعم خودمون لذت ببریم از زندگی ! ولی میدونی ، هیچ لذتی در کار نیست ! شاید تعریفش مثل تعریف روشنایی باشه ... نبود ِ تاریکی رو بگیم روشنایی ... شاید لذت ، نبودن  و ناپدید شدن ِ غم باشه ... مث ِ این میمونه به یه بیمار ِ ادیکت ، مورفین بدی ... تا جایی که اثرش باشه حالش میزونه ، بعدش دوباره بیتابی هاش ... خماری هاش ... "

شاید داشتم حس ِ تهی بودن رو مثل ِ خالی شدن ِ فنجون ِ چایش ، بهش می دادم ... شاید تخصص اصلی من همین باشه ! به آدما بفهمونم نیمه ی پر لیوان ، واقعا هم پر نیست ! یه نیمه ی خالیه که هنوز خالی نشده ... نگاه کن به زندگیت ، همش همینه ! مدام پر و تهی شدن ...

گفت : " شاید حق با تو باشه ! ولی ببین آدمای ِ اطرافت رو ؟ همه ی اونا دوستت دارن و برای حال ِ خوبت تلاش می کنن ! هرکسی به اندازه ی خودش ... هرجوری که بلده داره انجامش می ده ... "

حرفش رو قطع کردم : " ولی میدونی چیه ؟! گاهی آدما فقط فکر می کنن که دارن حال ِ اطرافیان شون رو خوب می کنن ... یه توهم ِ قشنگه بیشتر تا این که واقعی باشه ... شاید تموم ِ انرژی شون رو بذارن ولی خب همیشه جواب نمیده ! ... "

گفت : " چرا اینجوری شدی ؟ چرا اینقدر سیاه و تاریک ؟! اونی که من میشناختم این نبود ... حتی من با تموم ِ اوضاع ِ همیشگیم با تو حرف می زدم ... چرا اینقدر از اونی که میشناختم دور شدی ؟! "

 

راست می گفت ... شاید بعد ِ تموم ِ این سال ها ، خودمو جا گذاشتم و عبور کردم ... اونقدری گذشتم که حتی یه سایه هم ازش باقی نمونده واسهم ... اونقدری گذشتم که حتی جاده ی رسیدن بهش هم ناپدید شده ... من تموم ِ اون آدمی که بودم رو فراموش کردم ... مث ِ تموم ِ این روزا ، که هر روز بیشتر از قبل کم حافظه می شم ...

میدونی چیه ؟ گاهی فکر می کنم کاش همونقدر که این روزا ، روزمرگی هام رو فراموش می کنم ، دردامو فراموش می کردم ! اونقدری که لااقل یه شب ، نه حتی کمتر از اون رو شاید چند ساعت ، بتونم راحت بخوابم ... کابوسی نبینم ، تپش قلب نگیرم ، دست و پاهام بی حس نشن ...

چقدر این روزا سخت شدن ... چقدر کند و بی حرکت داره می چرخه چرخ زندگی ...

" می دونی ، من تموم ِ این سال ها ، تک تک ِ روزهاش رو جنگیدم ... برای چیزهایی که هیچ وقت قرار نبوده بهشون برسم ... برای لحظاتی که قرار نبوده هیچوقت تجربشون کنم ... برای آرزوهایی که در حد آرزو باقی موندن ... هرچقدر هم تلاش کردم تهش نشدن بوده و بس ! آدمی که حتی آرزوهاش رو فراموش کرده باشه معلومه که خودش رو هم فراموش می کنه ... آدمی که درد هاش رو آلبوم کرده باشه ، هر روز بشینه ورقشون بزنه ، درونش هر لحظه خالی تر شه و ماسکی که می زنه بزرگتر ، معلومه هیچی ازش باقی نمی مونه ... "

 

میدونی ، بزرگترین درد ِ دنیا اینه که هیچکس نتونه درونت رو ببینه ... حتی کسایی که ادعای دوست داشتنت رو می کنن ، فکر کنن که چقدر تو آدم ِ مزخرفی هستی که با تموم ِ این دردها داری می خندی ! چقدر آدم ِ خودخواهی هستی که برات مهم نیستن بقیه آدما ... اما هیچ کدوم نفهمن که تو این همه نیستی !!

تو پر از دردایی هستی که اگه بقیه با فکر کردن بهشون اشک می ریزن ، تو ذره ذره ات نابود می شه ... فقط به خودت قول دادی که این دنیا هر چقدررر محکم تر زد توو گوشِت ، تو بیشتر از همیشه لبخند بزنی !

چه فرقی می کنه بقیه چه فکری با خودشون می کنن !؟ بذار همه ، حتی اونایی که سال ها باهات نفس کشیدن ، اشتباه کنن ... بذار همه فکر کنن آدم ِ جالبی نیستی ... وقتی کسی نمی بینه چیزی که باید رو ، چیزایی که دوست دارن رو بهشون نشون بده ...

 

چای من مثل ِ دست و پام یخ زده بود ... و من هنوز پر بودم از حرفایی که باید زده می شدن ... پر ازحرفایی که سر و تهشون معلوم نبود ... از موندن زیاد پوسیده بودن ...

 

پ . ن : میدونی هفده سالگی جانم ، شاید تموم این دردا سخت باشن ، ولی کاش یه چیزی برگرده به قبل ! کاش لااقل بتونم اینجا با تو حرف بزنم ... کاش بتونم بنویسم ...

پ.ن : جدا از اینکه مهم نیست آدما چه حرفی راجبم میزنن و چقدر درست و غلطه ، دیگه حوصله ندارم حتی جوابی بدم ... ترجیه میدم تصویری که دوست دارن رو تایید کنم با حرفا و رفتارام ... چه فرقی می کنه چه تصویری باشه توو ذهنشون وقتی حتی خودت نمیتونی به خودت نگاه کنی و بفهمی چی و کی هستی !؟؟

پ.ن : همین !

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 2
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 14
کل بازدیدکنندگان : 3
کل بازدیدها : 15